محاسبه زمان
روزی لقمان در کنار چشمه ای
نشسته بود . مردی که از آنجا می گذشت از لقمان پرسید : چند ساعت دیگر به ده بعدی
خواهم رسید ؟
لقمان گفت : راه برو . آن مرد پنداشت که لقمان نشنیده است.
دوباره سوال کرد : مگر نشنیدی ؟
پرسیدم چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید ؟
لقمان گفت : راه برو . آن مرد پنداشت که لقمان دیوانه است و رفتن را پیشه کرد .
زمانی که چند قدمی راه رفته بود ،
لقمان به بانگ بلند گفت : ای مرد ، یک ساعت دیگر بدان ده خواهی رسید .
مرد گفت : چرا اول نگفتی ؟
لقمان گفت : چون راه رفتن تو را
ندیده بودم ، نمی دانستم تند می روی یا کند .
حال که دیدم دانستم که تو یک ساعت
دیگر به ده خواهی رسید .
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۲ ساعت 13:16 توسط atoosa
|
سلام دوستان، من آتوسا هستم و تصمیم دارم تو وبلاگم قصه های قدیمی رو درج کنم .فکر میکنم هم نوستالژیه هم آموزنده